تبليغاتX
این جا زندگیست نارنیا

این جا زندگیست نارنیا

زندگی میکنم برای زندگیم

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 19:44  توسط نرجس  | 

 

 

 

به خدایی خدا

 

 

 

و به زیبایی علف های ده بالایی

 

و به پرواز دلی از ریشه

 

و به رنگ نفس باغچه ی خشکیده

 

و به رنگ حسرت که پریده ز رخ شبنم دشت

 

به همین زیبایی

 

که همیشه سهراب در میان سخنش لمس نمود

 

شاید این بغض نفس به دل هم نفسی باز شود

 

بپرد از سر هوش و به تاریکی گهواره خاک چه نظرها بکنیم

 

و به تنهایی دل ها سوگند که تو گرمای دلی

 

و صدای نفس باغ به گوشم برسد

 

گل سرخی حیران

 

به تماشای دل است

 

و همان جاده سبز مرا میخواند تا روم  بر دشت گل زنبق

 

وخدایی که هنوز به دل شبنم باغ همه لبخند زند

 

و سلامی چو غزل به دل پاک علف

 

نه به هرزیه علف زار ده هم نفسان

 

به زلالیه بهار

 

و به سر سبزی دشت

 

نازکی پر نیلوفر خسته ز عطش

 

و به نامردی شته

 

که تمام بدن یاس ته باغچه را زخم نمود

 

مثل ان سرو بلند به بلندای قدش

 

و به زیبایی یاس و به پهنای دل این دریا

 

وبه تنهایی رویای سپید و به زیبایی دشت لاله که همه قاصدک است

 

من ز دنیا سیرم ز امید واهی

 

که شود زمزمه اب در ان یک غوغا

 

اسمان نیز گریست به دل پاک کویر

 

من کویر خالی تو پر از شادابی

 

و به اواز چکاوک نزدیک..... و رها از غم ها

 

کاش از قاصدک باغ بیاموزم که همه گلها زیباست

 

و فقط عطر عقاقی نچشیم

 

که همان خرزره ...بوی تنها دارد

 

من به انجام نفس اندیشم

 

و رهایی ز قفس و به سر چشمه عشق

 

و به زیبایی کوه

 

به سبک بالی ان چلچله ای که گشوده پر را

 

به خدایی خدا

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 8:33  توسط نرجس  | 

زندگی ...............

 

 

زندگي يعني نگاه يک نفر در ايينه

زندگي يعني شقايق پنجره

زندگي يعني گلي را بي امان بوي کردن در ميان هم همه

زندگي يعني بيا عاشق بمان

زندگي يعني شقايق دشت و بام

زندگي يعني گل باقي بهار

زندگي يعني نفس يعني زمان

زندگي يعني به عاشق طعنه زن کي تو برمن عشق ورزيدي همان

زندگي يعني سلام عاشقان

زندگي يعني پر پروانه اي

کز به دور شمع چرخيدن بسوزد هم الان

کاش مرغک نيز با من مي زند

واز سر مستي برايم دم زند

زندگي يعني بماني منتظر

تا بيايد ان که هستي دست اوست

زندگي يعني شبي در هجله گه با تمام عشق خود باور شوي

زندگي يعني سحر گاه سپيد و از گل مستي شوي لبريز مي

زندگی یعنی که در امن و امن گم شوی گردی تو با من هم زبان

زندگی یعنی به کام تشنه ای جرگه ای از عشق خود بنشانده ای

زندگی یعنی همین یعنی تمام لیکن اینجا زندگی باقی بود ..................

اینجا زندگیست نارنیا

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 9:25  توسط نرجس  | 

سلام

 

میخوام دوباره بنویسم

 

خونه تنهاییام سلام

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 2:9  توسط نرجس  | 

جهان در انتظار

سلام

امروز اومدم بایه دنیای دیگه

این چند وقت هیچی ننوشتم

شاید سرم خیلی شلوغ بود شایدم تا این حد دلتنگ کلبه تنهاییام نشده بودم

ولی امشب شب ولادت کسیه که به اسم اون این وبلاگو اپ کردم

کسی که بی مهریای منو میبخشه

کسی که با عشقش تمام دل خوشیام رنگ دیگه ای گرفته

اقا جون این شبا دعامون کن

مادام از عشق تو میزنیمو پابند این خاکیم

پابند این دنیای پوچ

اینجا زندگیست

اینجا زمین است

جایی برای اسمونی شدن پیدا نمیشه

 

 

 

 

امروز نگاهت را به زمین بسپار ای نوید هستی

ای تو که تمام کائنات از دل واپسی هایت به غم نشسته

ای ابروی شیعه

ای پر معنا ترین نگاه در عصر ادینه

 

 

 

 

 

نمیدانم چرا غم در سکوت عصرهای جمعه گم گشته

نمیدانم چرا صبح عقاقی واژگون گشته

نمیدانم چرا این ساییه اندوه اندر این شب تاریک

میان این همه تاریکی قلبم عیان گشته

به پروازی که از جنس وصال توست ای مهدی

قسم من بی گناهم تو مرا در عشق گم کردی

نمیدانم چرا در جستجوی خاک در افلاک میگردم

چرامدهوش گشتم این چنین بی تاب میگردم

تو از جنس شب ارامشی جانا

بیا از صبح بی دردی خلاصم کن تو ای جانا

 

 

 

دلم خیلی گرفته این روزا روزای تولد منه

من بیست و سه سال از زندگیمو تو شهر خودم قشنگ ترین جشن های نیمه شعبان رو با تولد خودم هم زمان دیدم

ولی امسال از همه دورم

 

 

 

 

پدرم مریضه

خادم جمکرانه

دلش الان اونجاست میدونم ولی رو تخت بیمارستان

ای خدا

ازت ممنونم که بابامو دوباره بهمون بر گردوندی

 

خداحافظ تا بعد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 22:7  توسط نرجس  | 

بازمانده یک عشق

 

 

 

 

سلام

 

دلم میخواست بقییه شعرمو تکمیل کنم ولی نمیتونم

 

دوروزی میشه دیگه باخودم عهد کردم عاشق نشم

 

من بازمانده یه عشقم

 

 عشقی که هنوز زخمش روی تنم حتی یه ذره هم التیام پیدا نکرده

 

ولی بازی روزگاره این گردون بی رحم به هیچ کس رحم نمیکنه

 

منو تو همیشه باهمیم حتی اگه مال هم نباشیم اینو بارها بهت گفته بودم

 

ولی یه اتفاق با کنار گذاشتن این عشق برام افتاده

 

من خودمو شناختم

 

هرچی بیشتر خودمو عاشق پیشه میکردم بیشتر به پوچی میرسیدم

 

اره الان فارقم از دنیای پوچی که برای خودم درست کرده بودم

 

الان فقط با یادشون زندگی میکنم و اشک میریزم

 

ولی شاید اگه ادامه پیدا میکرد

 

زخم عمیق تری روی صفحه دلم جا میزاشت که حتی باعث مرگم میشد

 

اره دوستی تو وجود زمین نایابه

 

اینم خطاب به عشقم میگم من پاسوزتم تا اخر عمرم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 6:33  توسط نرجس  | 

دل عاشق

 

دلم را عاشقی دردی نهفتست

 

 

دلم عاشق شده زخمی نهفتست

 

میان این همه عشق خدایی

 

 دل من در همین حول و حوالی

 

همه پر ادعا و بی غل وقش

 

به جون عمشون کردن برام غش

فقط سوئ استفاده از معانی

 

یه مشت معشوق پوچند و تو خالی

 

ولی اونکه منو عاشق بدیدست

 

خدا است خدا است خدا است

 

نمیدانم دلم در بند عشق است

 

ویا اندر معانی لنگ لنگ است

 

نمیخواهم دگر عاشق بمانم

 

کسی دیگر مرا عاشق نخواند

 

من از معشوق خود دورم مگرنه

 

از ان زلف کمندش فارق ارنه

 

همه دلها برایم پر تپش بود

 

نگاه عاشقی بر چشم من بود

 

نمیخواهم  من عشقی بچه گانه  

 

شدم تنها و بی کس من دوباره

 

سرم گرم دوروز عشق ومستی

 

بدادم من سرم بر باد هستی

شکوه عشق من باده پرستی

 

ولیکن عشق ارد برتو مستی

 

 چومی نوشی برایت اره سستی

 

ولی می نوش برگردی به هستی

 

مرا دیوانه پندارد خودش گفت

 

ولی عشقم خودش راز دلش گفت

 

 

این شعر ادامه دارد ........

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 13:53  توسط نرجس  | 

من هنوز منتظرم برگرد

 

دوست را با خبر کنید دل مرد

 

نگاری در عشق وترس مرد

 

نگاهش با گهر امیخت وباخود برد

 

تمام روح من را برد

 

تمام دل را برد تمام روح پروازم

 

تمام عشق واوازم

 

در این دنیای بی سامان

 

خواب عشقی دوباره را بس کن دل مرده

 

تو که مردی نفس راحتی می کشه از دستت

 

دلتو به دریا بزن اوازتو بلند تر بخون

 

نمیتونم بی تو بمونم

 

تو لحظه هام گم شدی تو خیالم تو نگاهم گره خوردی

باشه سکوت تو مرگ رو به دل هدیه میده

 

دلم برات تنگ میشه کنار دریا تنها نگاه بی اواز

 

مثل اون ستاره دنباله داری که اون شب

 

از اسمون دلم رد شد هر لحظه از دلم رد میشی

 

دلم اروم و بی صدا عاشق میشه

 

قطره اشکم جاری لبم خشک دریغ از

 

یه ذره عشق لب طاقچه دلم

 

نفست رو در اعماق شبها میشنوم

 

 صبر میکنم با احساست سر میکنم

 

غم رو با با لش زیر سرم تقسیم میکنم

 

اشکامو بهش میدم

دستام هنوز دلتنگ بوسه های بی امان توه

 

کجا رفتی برگرد هنوز وجودمو به بازی ندادم

 

بیا ببین نامرد

 

دوست داشتنو یاد بگیر

 

یاد بگیر چه جوری باید دل گرفته  قاب عکس

 

اتاقمو باز کنی

 

بیا برگرد من منتظرم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:24  توسط نرجس  | 

دل تنها

دلی دارم نشان از دوست دارد                                                        

 

نشان از ردپای عشق دارد                                            

 

دلم پرواز ماهی در کویر است                         

 

                              دل تنها همیشه اه دارد

 

شبانگاه من و تو در دل یار                                                           

 

همیشه عشق و مستی دارد انگار                                    

 

شب و اتش دل ومستی نگارا                    

 

خمو می باده نوشی را خدایا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:19  توسط نرجس  | 

دلم تنگ شده بود

 دوباره سلام

 

من اومدم با یه عالمه حرف واسه گفتن

 

من الان تو شهر خودمونم

 

ولی خیلی دلم برای خونه خودمون تنگ شده

 

شاید خنده دارباشه

 

 ادم تو شهر خودش بین فامیل و دوستای خودش باشه و دلش برای غربت تنهایی

 

 یا خونه بی کسی هاش تنگ بشه

 

 ولی من تاریکی کلبه خو دمو از نور افشانیه این دیار بیشتر دوست دارم

 

 

نمیدونم خاک کیش اینقدر دامن گیر یا من خیلی زود از دیار خودم دل کندم

 

ولی هرچی که هست دل بسته شدم

 

البته وابسته نشدم

 

 

چون یه بزرگی می گفت تو دنیا به همه چیز دل ببند ولی وابسته نشو

 

 

منم سعی میکنم اینجوری باشم

 

 

برای همینه بعد دوهفته مطلب نذاشتن تو نارنیا

 

 

فقط یه کم دلم تنگ شده

 

 

 ولی شایید عدم وابستگی من باعث شده الان با خیال راحت تری بنویسم

 

 

در اخر از همه دوستای گلم ممنونم که حتی در نبود من به وبلاگ سر زدن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:38  توسط نرجس  | 

سلام

 

امروز دلم میخواد وبلاگو صورتی کنم

 

 شاید بشه گفت حالم خیلی عالیه  

 

 

سرم خیلی شلوغه

 

 

ولی به خاطر کلبه نارنیا 

 

 

 

واباد کردنش حاضرم بیخوابی بکشم

 

 

 

دلم تنگه عزیزمه  

 

 

 

ازم دوره

 

 

رفته منو تنها تو دیار غربت رها کرده 

 

 

 

تو نبودنش  تازه میفهمم

 

 

 

زندگی پوچ تر از این حرفاست

 

 

 

که بخوای باهاش بجنگی

 

 

 

بلکه باید باهاش بسازی

 

 

 

از اونجایی که به قول شاعر

 

 

 

سخت میگیرد جهان

 

 

 برمردمان سخت گیر

 

 

 

نمیدونم چرا 

 

 

 

چند روزه طبع شعرم  کور شده

 

 

 

 

هرچی سعی میکنم یه مطلب بنویسم

 

 

 

 

نمیتونم انگار تلسم شده

 

 

 

 

اشکال نداره

 

 

 

سرتونو درد اوردم

 

 

 

ومن جمعه احتمالا به مدت یک هفته

 

 

 

برم از کلبه زیبای نارنیا

 

 

اشکال نداره

 

 

 

چه میشه کرد همتونو دوست دارم

 

 

 

خداحافظ

 

 

 

راستی برام دعا کنید بتونم بنویسم 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:58  توسط نرجس  | 

 

سلام دلم میخواست یه

 

مطلبی بنویسم

 

گفتم چی بهتر از مناسبت

 

 جشن پیروزی

 

که یه عده ای ناقص العقل

 

دارن با خودخواهی هاشون

 

 بهمش میزنن

 

وقتی خودشون رای میارن

 

هیچ تقلبی نشده

 

ولی اگه یه ادم دلسوز

 

وکاری تو این مملکت روی

 

 کار میاد

 

طاقت ندارن شکست رو

 

 قبول کنن

 

راستی نکنه خودشون تقلب

 

 کردن که خاتمی ریس

 

جمهور شد؟

 

حالا دارن خود کشی میکنن 

 

اره حتما یه همچین چیزی

 

 بوده

 

اخه کافر همه را به کیش خود

 

 پندارد

 

خیلی باهال ولی حالشون

 

گرفته شد

 

دست مریضاد

 

دست همتونو میبوسم

 

در اخر

 

ایول ایول داش محمودو ایول

 

درضمن اینا رو سبز نوشتم

 

چون احمدی

 

نشان سبز رو هم از شون

 

 گرفت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 15:23  توسط نرجس  | 

نوزادی از جنس اب و ایینه

درکوچه های مدینه غوغاست

 

بوی عشق همه جا پیچیده

 

سخن از امدن طفلی بری از اتش است

 

 

گویی از تبار نور کسی می اید 

 

همه نفسها در سینه هبس شده

 

اری میشنوید ملائک همه دف میزنند

 

جنیان پای کوبی میکنند

 

درخانه پیامبر چه میگذرد

 

خدیجه ازدرد به خود میپیچد

 

اونیز میداند کودکی که دربطن دارد برترین

 

 است از اهل زمین

 

کودک با مادر سخن میگوید

 

صدای کودکی درگوش کر مدینه فریاد میزند

 

بیدارشوید صلاله نبی به دنیا امد همو که

 

 برترین زنان عالم است

 

کجایید ای کسانی که پیامبر خود را ابتر

 

 میخواندید

 

امد ان مولود پاک رسول

 

مادر حسنین

 

مترجم صبر زینب

 

پناه علی

 

ام اب

 

اری فاطمه امد

 

صورت این طفل قرص ماه را زیر سوال برده

 

زیبایی را تفسیر نتوان کرد

 

همه مدهوش نگهش هستند

 

اری بشارت باد بر خدا ورسولش

 

زیباترین ایه قران تفسیر نحل و

 

تمام ایه هایش

 

خاک

 

سکوت کرده

 

وافلاک در هلهله میجوشد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 14:10  توسط نرجس  | 

نوزادی از جنس اب و اینه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 14:6  توسط نرجس  | 

خداحافظ کلبه عشق نارنیا

 

 

 

 

 

من امروز با خاکستری

 

مینویسم چون شاید تا

 

یک ماه دیگه نتونم

 

بنویسم

 

دلم خیلی برات تنگ

 

 میشه خونه ارزو هام

 

خونه دلتنگیهام

 

همه نوشته هام

 

اره من باید برم گریه

 

امونم نمیده ولی چه کنم

 

باید با همه چیزای

 

دوست داشتنیم وداع

 

 کنم

 

چقدر سخته وداع

 

خداحافظ خداحافظ

 

شعر ظهورم که حال هیچ

 

 عشقی مثال

 

من نیست

 

وتوی تنگ تنهاییام بازم

 

ماهی پیدانمیشه

 

وشاید این جمعه بیاید

 

شاید

 

درضمن تو همیشه ان

 

 لاینی

 

همه تونو دوست دارم

 

خداحافظ کلبه عشق

 

نارنیا

 

اره اینجا زندگیست نارنیا

 

اینجا زمینه جایی واسه

 

 اسمونی شدن پیدا

 نمیشه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 14:36  توسط نرجس  | 

شاید این جمعه بیاید شاید

 

 

امشب کنار دریا یه چیزی دلم لرزوند

 

میدونی چی بود یه شهاب تو اسمون

اونور دریا

 

دلم حری ریخت پایین

 

میدونی به چی فکر کردم یه روز که از یکی دور بودم گفت

 

 

ماهو میبینی

 

 

اولش منظورشو نفهمیدم

 

نگاه به ماه کردم صورتشو تو ماه دیدم

 

امشب وقتی اون شهاب سنگ رد میشد اونم اومد و از اسمون دلم رد شد

 

چقدر احساسش قشنگ بود

 

نتونستم امشب ننویسم

 

اخه میگن اگه یه شهاب از اسمون رد شد ارزو کنید فرجش نزدیک بشه

 

من صلوات فرستادم

 

اولین باری بود که شهاب میدیدم

 

من دلم خیلی باز شد چون میدونم انشالله خبر خوبی تو راه

 

درضمن شاید این جمعه بیاید شاید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 0:0  توسط نرجس  | 

ماهی قرمز

 

 

 

توی تنگ بلور دلت من یه ماهی قرمز کوچولو هستم که نه میتونم بیرون بیام نه به دریا برسم

وقتی نگاهم میکنی

دلم میخواد این تنگو بشکنمو بیام توی دریای چشمات

چقدر زلال اشکتو دوست دارم

ولی شاید بی معنا باشه که بگم این ربطی به عزیز دلم نداره

ولی

اینا رو فقط برای اون نوشتم

سکوت بیمعنایی تو دلم موج میزنه

اره انگار دل من دریا شده

دریا دریا

نه دل من اندازه یه قطره هم اب توش جانمیشه

 

دل ی که پر از سنگ ریزه شده

 

نه اشتباه نکن هنوز سنگ نشده

 

همنوزم میشه یه گوششو برای تنگ دل تو خالی گذاشت

 

دارم دیگه کمکم دیوونه میشم درسته

اینو از نوشته هام میشه فهمید

 

اره خنده داره تنهایی شاعرم کرده

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 14:4  توسط نرجس  | 

 

 

نگاه سرد من از روی عادت نیست

 

این تو بودی که دل من را را به سردی میکشانیدی

 

وگر اشکی بود اینجا همه را بی سبب دیدی

 

تو بودی که دلم مردی

 

تو بودی جمله عشقم نفهمیدی

 

نگاه عاشق معصوم را با خود کجا بردی

 

بیا ان اشک هایم را بده

 

سرمایه ام را

همان هنگام کز دل رفته بودم با خودت بردی

 

نشان عشق تو گم کرده بودم در سکوت ناب تنهایی

بیا من دل به ان بستم همان امید پنهانی

 

دلم درد است وغوغایی به پا گشته در این اوقات تنهایی

 

چه گویم بذر عشقت را فشانی بر دلم یارا

 

تو امیدی نشانی داری ازدلهای بی دردی

 

که در نور فروغت گم شود رویای تنهایی

 

نشانم ده که تا دردی کنم در مان

 

دلم تنگ است و بی ماهی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 13:16  توسط نرجس  | 

تنهام نذار

 

تو دریای بی کران عشق این تو بودی که

 منو از همه رها کردی

این تو بودی که نشونم دادی دنیا و ادماش

 چقدر پوچ و بی ارزشن

سلام منو جواب بده خیلی دل تنگتم

اقا جونم خسته گی دلمو با تو درمیون

 گذاشتم

میدونی خونه تکونی نشده ببخشید

اره

اره

میدونم یه جا برای نشستن پیدا نمیشه

اهاه صبر کن اقا جون اینجارو تمیز کنم

اره جاش تنگه ولی اگر تحمل کنی دارم

 بقیشو فقط برای تو اب و جارو میکنم

دلم از همیشه کثیف ترو سیاه تر شده

 خوب میدونم

ولی فقط با کمک تو میتونم تمیزش کنم

چی بگم اینقدر ادم جور واجور میاد توشو

 میره

خونه ای که فقط باید برای تو درش باز

باشه جای ادمای زمینی شده

داره از خودم بدم میاد

من خرج همه خونه ها کردم جز خونه دل

 خودم

بهترین لوسر هارو کادو بردم براشون بهترین

 وسایل تز یینی

ولی خودم خودم چی هرکسی اومده یه

 چیزی تو دلم جاگذاشته

تاهمشو بخوام بروبم کلی وقت میخواد

نه کجا بشین تازه حرفام گل کرده

تو هم خسته شدی از دست من نه

من نمیدونم با چه رویی دارم باهات حرف

 میزنم

ولی اقا جون من دوستت دارم هرچند اگر

 کسی یکیو دوست داره دلشو اینقدر به

 حراج نمیزاره

ولی قول میدم تو رو خدا کمکم کن

من از همیشه بیشتر بهت احتیاج دارم

سلاممو جواب نمیدی نه

میدونم خیلی روم زیاده

باشه فعلا باید سعی کنم خوب اب و جارو

 کنم

میدونم جای تنگ اذیتت میکنه

ولی تنهام نزار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 19:38  توسط نرجس  | 

تو فقط همیشه ان لاینی

 

 

داروندارم به عشق تو به حراج میگذارم

 ونفس هایم رابه شماره میگیری

 

هنگامی که بیایی

 

سر را روی دامنت میگذارم

 

وگلایه میکنم

 

گریه میکنم تو مرا در غربت گرگهای اخر

 

 زمان تنها گذاشته ای

 

تمام وجودم خاکستر شده دراین دنیای بی

 صاحب

 

خودت دردم را درمان کن

 

به هرکس دردم را گفته ام از من گریزان

 

 شده

 

همه میگن تو چته چرا مدهوشی

 

نمیدونم چرا خودمو دادم دست سرنوشت

 ملعون

 

غرور خودم را به زیر پای ناچیز ترین

 

 احساس ها گذاشتم

 

عشقمو حروم کردم تو این دنیا به پای بی

 

 مصرف ترین ادما

 

ادمایی که از عشق هیچ بویی نبردن از

 احساس

 

ولی تو هروقت صدات کردم جوابمو دادی

 

نیاز نبوده ان لاین باشم

 

نیاز نبوده برات زنگ بزنم

 

تو همیشه ان لاینی

توهمیشه با منی

 

ولی چون نمی تونم احساست کنم

 

احساسمو با این ادمای زمینی تقسیم

 

 کردم

 

واونا هم طاقت احساس پاک رو ندارن

 

فقط به من از روی ترحم نگاه میکنن

همشون همشون

 

حتی تنها ادمی که تو زندگی تکیه گاهمه

 

اونم میدونم داره  منو تحمل میکنه

 

وترحم میکنه به من

 

عشق تو وجود زمین نایابه

 

دوستی بی معنا ترین کلمه هاست

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:4  توسط نرجس  | 

دلم هوای حرم کرده ای امام غریب

دلم رضای رضاییست کز دلم گذرد

                  نگاه سرد دلیست کزسر رضا گذرد

                             دلم قرار ندارد به شوق روی رضا

http://bahar-20.com/ftp/hm/m.js">>

                                                 کبوتر حرمم کن به گرد روی رضا

                                             هوای وصل تودارم  توای امام رئوف

                                                                                                دلم دوصد گله دارد برای وصل رضا

  طلب نکرده ایم ار تو روزگاری چند

                                                دلم همیشه گره کرده ام به پای رضا

                                                                               دلم هوای حرم کرده ای امام غریب

                                                                                                           شوم همیشه گره بند دامن تو رضا

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:43  توسط نرجس  | 

حال هیچ عشقی مثال من نبود اینهمه عاشق دلی تنها بمرد

مثنوی هایم میان اشک مرد

                  شورعشقی داشتم انهم بمرد

                             ازدل تنگم خبر داری چه شد

                                              غم بیامد اندرین خانه بمرد

                                                         گرچه تو خود را کننون فارق کنی

                                                                                قلب من در اتش عشقت بمرد

راز تنهایی ادم رو ز ابلیسی بپرس

                           کندرین اغوش تنهایی بمرد

                                            اه وافسوس وفقان وغم همه

                                                            درمیان این دروغ تو بمرد

                                                                               تو بگفتی من نگارم یا حبیب

                                                                                                من بگفتم تو طبیبی دل بمرد

قصه عشقی بگفتی بی هدف

                  من به گفتم تازگی در من بمرد

                                    اه کردی روح تو ازاد گشت

                                                   لیکن اینجا روح من در بند مرد

                                                                    تو چه دانی این تفاسیر از کجاست

                                                                                          شعر نیمایی کجا عاشق بمرد

هرکه در بندش کنند عاشق تر است

                   ورنه عاشق پیشگی در من بمرد

                                       رو تو درمان دلم را زود ار

                                                     کندرین اتش دل من هم بمرد

                                                                  هیچدانی این همه احساس چیست

                                                                                         در دلم زیباترین احساس مرد

خواهم از عشقی بگویم صد فسوس

                                           عشق پاکم اندر این دنیا بمرد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 9:27  توسط نرجس  | 

شعر ظهور

خطاب به او که عشق را به من یاد داد

مقدس ترین واژه را دیده ام

من اینجا وفا داریت دیده ام

چوعاشق دل از دیده گردد جدا

خدا را دراین عشق من دیده ام

مقدسترین واژه ها عشق بود

به سوی تو من عشق را دیده ام

دل از دیده بریند ای اشنا

خدارا در این اینه دیده ام

تو از عشق ومستی بگویی نگار

من اینجا تماما خدا دیده ام

تو را اونشانم بداد ای حبیب

که دردل بیابم من ام یجیب

دعایم به راهت بود تا ابد

چون اینجا نشانم بدادی مجیب

سرا پا وجودم همه عشق شد

در اینجا دلم از هوس پاک شد

تو دادی نشانم دل بی هوس

وعشقی که در ان نبودی غرض 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:51  توسط نرجس  | 

هرگاه میشوم از دل دنیا به شهر عشق

انگار که رمز حیاتم به دست توست

اما هنوزدر دل بشکسته ی نگار

دردیست که چاره ی ان هم به دست توست

اری بیا و چاره این درد کهنه شو

اینجا دلم نیازمند دست گرم توست

 

                       ازدل خسته نگار

 

این تمام قصه عشق تو نیست

این همه اه وفقان از منتهای عشق نیست

عاشق دلبر همه شور است و شوق

لیک اینجا مهد عشاق تو نیست

عشق را امکان عاشق کشتن است

مرگ در راهش ولی کار تو نیست

اینهمه عشاق گربودی مرا

مرگ رابهتر که این کار تو نیست

این همه دلبر نشان عشق نیست

این همه کفر است عاشق پیشگیست؟

دلبر فارق به از عشق خموش

این همه عاشق کشی رسم تو نیست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0:45  توسط نرجس  |